سلام دوستان وبلاگ تا مدت زيادي آپ نميشه.
اگه هم بهتون سر نميزنيم دلخور نشين.
دوباره ميايم.بهتر از هميشه.
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:0  توسط SOSH
|

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
***
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود!
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند...
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند..
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:26  توسط SOSH
|

یک لحظه گوش کن .
یک لحظه چشمانت راببند و گوش ده .
می شنوی؟
صدای نم نم باران که چکیده میشود برسنگفرش خیابان .
خوب گوش کن ،
خوب حس کن .
این من هستم که قطره قطره از چشمانت می افتم و به زیر پاهایت می ریزم .
ابن تو هستی که قدم به قدم مرا در زیر سنگینی گام هایت خُرد و نابود میکنی .
یک لحظه نگاه کن ،
یک لحظه خوب ببین ؛
میبینی؟
جنگل وجود مرا که چه مظلومانه به آتش کشیده شده .
یک لحظه لمس کن ،
یک لحظه به درستی احساس کن ؛
این لطافت ترک خورده ام را .
یک لحظه بچش ،
یک لحظه تو نیز بچش طعم شهدی که تبدیل شد به شرنگ زجرآور و آب کننده .
یک لحظه بشنو که بوی عود وجوم به خاموشی گرایید .
ببین که جای خود را به دودی سپردست که ای کاش عبرتی شود برای دیگران .
اما باز هم فقط ،
یک لحظه ؛
یک لحظه با تمام تن مرا دریاب...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:56  توسط SOSH
|

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد ا هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
***
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو...
بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد!
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید!
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد...
شل سیلور استاین
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:42  توسط SOSH
|

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛
گاهگاهي نيز،
وقتي چشم بر هم مي گذارم،
خواب هاي روشني دارم،
عين هشياري !
آنچنان روشن كه من در خواب،
دم به دم با خويش مي گويم كه :
بيداريست ، بيداريست، بيداري !
اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،
پيش چشم اين همه بيدار،
آيا خواب مي بينم ؟
اين منم، همراه او ؟
بازو به بازو ،
مست مست از عشق، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور،
از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟
اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !
خواب يا بيدار،
جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !
F.Moshiri
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 10:27  توسط SOSH
|